سعدى

88

بوستان ( فارسى )

نه صد گوسفندم كه سيصد هزار * نبايد بناديدن روى يار 1860 ترا هرچه مشغول دارد ز دوست * اگر راست خواهى « 1 » دلارامت اوست * * * يكى پيش شوريده‌حالى نبشت * كه دوزخ تمنا كنى يا بهشت ؟ بگفتا مپرس از من اين ماجرا * پسنديدم آنچ او پسندد مرا حكايت بمجنون كسى گفت كاى نيك پى * چه بودت كه ديگر نيايى به حى ؟ مگر در سرت شور ليلى نماند ؟ * خيالت دگر گشت و ميلى نماند ؟ 1865 چو بشنيد بيچاره بگريست زار * كه اى خواجه دستم ز دامن بدار مرا خود دلى دردمندست ريش « 2 » * تو نيزم نمك بر جراحت مريش « 3 » نه دورى دليل صبورى بود * كه بسيار دورى ضرورى بود بگفت اى وفادار فرخنده‌خوى * پيامى كه دارى به ليلى بگوى بگفتا مبر نام من پيش دوست * كه حيفست نام « 4 » من آنجا كه اوست حكايت 1870 يكى خرده بر شاه غزنين گرفت * كه حسنى ندارد اياز اى شگفت گلى را كه نه رنگ باشد « 5 » نه بوى * غريبست سوداى بلبل بر اوى بمحمود گفت اين حكايت كسى * بپيچيد از انديشه بر خود بسى كه عشق من اى خواجه بر خوى اوست * نه بر قد و بالاى نيكوى اوست شنيدم كه در تنگنايى شتر * بيفتاد و بشكست صندوق در 1875 بيغما ملك آستين برفشاند * وز آنجا بتعجيل مركب براند

--> ( 1 ) . گر انصاف پرسى . ( 2 ) . دردمندست و ريش . ( 3 ) . در يك نسخه قديمى : مبيش ، و در نسخه‌هاى متاخر : تو نيزم مزن بر سر ريش نيش . ( 4 ) . ذكر . ( 5 ) . دارد .